اومدم سرکار و این اولین روز کاری من تو سال 1402 ه .
با اینکه شکاف عمیقی بین من و محمد پیش اومده و من به شدت ازش دلخور هستم صبح گونه اشو بوسیدم چون واقعا بهش احتیاج داشتم دیشب هم مثل شب های دیگه جای منو رو زمین انداخت و خودش رو تخت خوابید کنار دانیال . گفتم بچه ام امروز اصلا تکون نخورده اما حتی نیومد دست به شکمم بکشه شاید خیلی خسته بود 12 ساعت رانندگی و مسیر برگشت . چه مسافرت زهر ماری بود شاید تفاوتش با سال های قبل این بود که من تشخیص ام بهتر شده .
یک روز سراسر بوی گند بود یک روز بعدش قهر من بود که گفتم چرا نمی پرسی من ناراحتم اونم گفت برام مهم نیست و بعد گفتم این چیزا منو ناراحت میکنه اونم گفت به جهنم .
سیزده بدر و شب قبلش خونه هوالله که حسابی گریه کردم فرداش هم خیلی زجر کشیدمو باز گریه کردم .
نصیحت جاری ها و حرفاشون .
اینکه فقط خودتو اذیت میکنی و خوتو بده میکنی
اخ که چقدر درد دارم تو سینه ام کاش نرفته بودم خدا میدونه به خاطر دانیال رفتم تا با بچه ها بازی کنه تا سرگرم بشه تا روحیه اش باز بشه .
دانیال به شدت مریضه . گاهی به شدت به این فکر کردم که اشتباه کردم این مساله مساله بزرگی بوده و من راحت از کنارش رد شدم فقط براینکه ازدواج کنم.
محمد تو پیرکندی تو این هشت روزی که اونجا بودیم تو ماه رمضان مرتب میخورد اصلا به حرف من نبود و یک یاغی به تمام عیار .
ملی و زندگی ...ما را در سایت ملی و زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76