اومدیم خوی پیرکندی هشت روز عذاب کشیدم همش ی چیزایی دستم اومد محمد همش عرق خورد بوی گند از همه جا می اومد شبا دیروقت میومد همش با سعید و فلات کسک بود کلا نبود عذابم داد از همه جا بوی عرق میومد از ماشین از توالت از لباسهاشون از همه جا .
تو خونه حجت بساطشون رو دیدم قرار کردم فرداش نمی خواستم برم سیزده بدر .
اشک از چشمانم جاری بود هق هق گریه میکردم .
یک روز هم با محمد قهر کردم میخواستم برگردم تهران اما استخاره کردم بد اومد .
اینا رو مینویسم که دیگه پامو اینجا نزارم به خودم قول میدم پامو اینجا دیگه نمی زارم
حالمم اصلا خوب نیست کمردرد اذیتم میکنه
ملی و زندگی ...ما را در سایت ملی و زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75