الان فکر میکردم کی میتونم دانیالمو دوباره مسجد ببرم با هم بیرون بریم و خوش بگذرونیم دلم برای اون روزها تنگ شده الان یازده روز گذشته و من فکز میکنم کی یونای من دو ساله میشه . به دل دردهاش فک میکنم به اروغ گیری هاش به اینکه چقدر گاهی برای اروغ گیری گریه میکنه و جیغ میکشه به نافش فکر میکنم که هنوز نیافتاده به دانیال فکر میکنم که کمتر میتونم باهاش باشم و تفریح کنیم به محمد بی اعصاب فکر میکنم که چه قدر الان بی پوله و این وام بی خود چقدر اعصابش زو خورد کرده . بع این خانم که میاد کمکم فکر میکنم حتی به شب اول قبر و تنهاهای طولانی اون .
خدایا این غروب های خیلی خیلی غمگین زودتر بگذره محرم تموم بشه و یونای قشنگ مادر بزرگ تر بشه و بتونیم بیرون بریم .
فاطمه محبعلی امروز زنگ زد و گفت میاد دیدنم خانم غلامی هم زنگ زد اما نشد بیشتر حرف بزنیم قرداد رویان رو برامون اوردن اخه خون بند ناف یونای قشنگم رو فریز کردیم و رفت تو تانک ازت برای سالهای دور که انشالله هیچ وقت استفاده نشه .
کار اداره رو تو خونه انجام میدم محمد غروبا همش نیست و من دو تا بچه تنهاییم و چه تلخ و سخت میگدره این تنهایی که هر دو بچه هم مخصوصا خواب باشن .
دانیال واقعا لجباز و بازیگوش شده گاهی دلم براش کبابه .
ملی و زندگی ...ما را در سایت ملی و زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 63