لحظاتی سخت در نبود پسرکم

خرید بک لینک

دیروز با دانیال رفتیم راهپیمایی من بیشتر هدفم این بود که دانیال از اون سرگرمی هایی که هست استفاده کنه و حوصله بچه ام سر جاش بیاد رفتیم محمد ما رو تا دور برگردون فرودگاه گذاشت تا میدون راهی نبود دانیال میومد به جایی رسیدیم که برنامه داشتن وایسادیمو و نگا کردیم خوب بود گروه سرود ناشنوایان مال بنیاد صلوات بود شهردار منطقه 22 هم اومد و حرف زد من کی بابت گرون شدن مسکن سرش قر زدم و گلایه کردم اونم چیزی نگفت دوباره ادامه دادیم ی جا لبو گرفیتم از عرض میدو.ن خواستیم بگذریم که دانیال وسایل بازی مثل قله بادی و ..... و دید و رفت سمتش اونجا کلی بازی کرد هر بچه ای حق داشت فقط ی بار سر بخره دانیال ده بار سر میخورد و هیچی حریفش نبود کفش ها شو که در می اورد جوراب هاشو رو هم همراه اون در می اورد از این بازی به اون بازی ی بازی بود مثل دیگوم دیگوم ولی ی سطح صاف بود که قابلیت پرش هم نداشت دانیال اصلا صف نمی دونست چیه برا خودش جلو میرفت هی میگفتم مامان باید صف وایسیم نمی فهمید جلو میرفت و به زور میخواست خودشو جلو بکشه ی بار هم به زود خودشو تو اون سطح صاف انداخت که بیرون کشیدنش

تا اینکه دوباره برگشت به سمت سرسره بادی ی لحظه بادکنکی که 17 تومن براش خریده بودم و جعل کرده که بخرم افتاد زمین داشت میپیچید به سمت صف سرسره گفتم دلا شم بردارم از جلو چشمم میره خسته بودم با خودم گفتم دولا شو بردار ی قدم انور تر پیداش میکنی دلا شدم همه چیز در حد چند ثانیه اتفاد افتاد دانیال به سمت جلو صف پیچید . اومد دنبالش ندیدمش جلو صف اونورتر تو جمعیت هیجا نبود بچه ام غیب شده بود سرسره های دیگه جاهای دیگه هیچ جا نبود جیغ میکشیدم و اسمش رو صدا میزدم ادمها میومدن و میپرسیدن چی شده نمی تونستم جواب بدم نمی تونستم بگ چی پوشیده به زبونم نمی اومد اخر سر گفتم ی کاپشن جین . ی خانمی گفت پس کاپشن و شلوار جین . بالای سکوها ی کناره های برج ازادی میرفتم و جیغ میزدم هرکسی میومد میپرسید میترسیدم جواب بدم با خودم میگفتم اگه بفهمه بچه من چه شکلیه نکنه پیداش کنه با خودش ببره به مرضیه زنگ زدم جواب نداد اون زنگ زد گفتم بچه ام گم شده اونم بدتر از من انگار هول کرد گفتم به رضا بگو بیاد اینجا دنبال دانیال بگردیم دوباره از این سکو به اون سکو. با اینکه جیغ میزدم دانیال میومدن میپرسیدن پسره یا دختر؟ چند نفر این سوالو پرسیدن لحظات سختی بود اخر سر یکی از مامورها بی سیم زد به مامورا میگفتم بچه ام گم شده چند تا بچه هم اوردن گفتن اینه می گفتم نه معلوم نبود چند تا بچه گم شده بودن . تا اینکه ی خانمی اومد گفت بچه ات پیدا شده من دویدم اونم دوید اون با بچه به بغل اومد سمت من دانیالمو پیداش کردم دعواش کردم فک کنم بچه اصلا نفهمیده بود گم شده. گریه میکردم ی خانمی گفت گریه نکن میترسه دانیال هم ترسید و گریه کرد رو زمین نشستممو کفش هاشو پوشوندم رضا اینا ی ربع بعد رسیدن .

دانیال رو قلن دوش گرفت به زور اوردیم بازم میخواست بازی کنه شانس اوردیم که جمع کردن .

رفتیم سمت پارک دوباره دانیال سرسره بازی ها رو دید رفت سمتشون رضا اینا ما رو گم کردن من دنبال دانیال بودم نمی اومد به هیچ وجه دوباره رضا ما رو پیدا کرد به زور اوردیمش رو دوش رضا گریه و زاری میکرد خودشو میخواست بنددازه پایین رفتیم جلوتر اومد پایین حالا به من گیر میدااد منو بغل کن من بغلش نمی تونستم بکنم رضا هم هی میگفت نی نی داره گفتم نی نی هم نداشتم نمی تونستم حسابی دنبال من جیغ زدو گریه کرد من میدویدم تا به من نرسه بگه بغلم کن خلاصه حسابی گریه کرد . روز پر ماجرایی بود تجربه خیلی تلخی بود اون لحظاتی که دانیالو گم کرده بودم سخت گذشت خیللللی سخت .

میخواستم به محمد نگم چون مخالف رفتن ما بود اما طاقت نیووردمو گفتم . اونم همون موقع دلش شور زده بوده زنگ زده بوده به من

ملی و زندگی ...

ما را در سایت ملی و زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 94 تاريخ: دوشنبه 1 اسفند 1401 ساعت: 18:28

صفحه بندی