ده روزگی

خرید بک لینک

روز دهم هم گذشت یونای قشنگم رو بردیم حموم . منم صبح رفتم حموم البته تو این مدت یونا رو زیاد حموم بردیم پسرم هنوز نافش نیافتاده دانیال شیطونی و اذیت میکنه دقیقا کارهایی رو که بهش میگیم نکن رو میکنه .

ی وقت برا ختنه یونا گرفتم بیمارستان نجمیه دکتری که مجتبی و بچه دختر عمو پریسا رو ختنه کرده ی جراح عمومی .

غروبا خیلی دلم میگیره مخصوصا که محرم هم هست و صدای نوحه میاد محمد هم که خونه نیست و من دلم فقط گریه میخواد .

دانیال بزرگ تر شده و من همش به خاطر دعواهام باهاش عذاب وجدان میگیرم .

دیروز سطل برنج رو می ریخیت و به در کمد آویزون میشد و تاب میخورد . میره تو خواب یونا رو بوس میکنه بچه هم همش بیدار میشه باهاش حرف میزنه و بچه ای که خوابه رو بیدار میکنه . خدا کنه بهتر بشه .

دل درد های یونا بهتره . شب شنبه همون روزی که بردیمش پیش دکتر ممیشی سه شب خوابید و از درد جیغ میکشید .حالا سعی میکنم آروغ بگیرم مگر اینکه تصمیم داشته باشم فقط بخوابه اونم میخوابه بدون آروغ گیری و به خاطر آروغ گیری بلند نمیشه . ی کم گیجم ولی به نظرم این راه بهتره وقتی آروغ گیری بچه خواب رو بیدار میکنه بهتره انجام نشه تا تخت بخوابه.

یاد روزهای نوزادی دانیال میافتم همش. من دایم به دانیال شیر میدادم پنجاه دقیقه شصت دقیقه پنجاه و پنج دقیقه کم کم چهل دقیقه به بچه شیر میدادم تا زمانیکه سینه منو ول کنه اونم میک های خیلی ملایم میزد . اما یونا یک ربع بیست دقیقه شیر میخوره . یونا درشت نره و خیلی شبیه دانیال نیم رخش منو یاد دانیال میانذازه.

یونای ده روزه من عشق من .

و دانیال نفس مامان .

این روزها تنهایی هاش منو یاد روز اول قبر میاندازد اینطوری تنهایی این روزا منو اذیت میکنه ولی به حال اون موقع .

سر دانیال مادر شوهر تا چهار ماهگی اش خونه ما بود و من ن تنها از وجودش احساس خوبی داشتم بلکه مایه عذابم بود در یخچالو باز نمی کرد باید غذا جلوش میزاشتم و برمیداشتم تازه اگه محمد صبحانه اشو آماده میکرد نمی خورد تا من بلند نشم تو اون چهار پنج ماه فقط چهار دفعه با محمد هم آغوشی داشتم بسیار اذیتم میکرد این قضیه محمد با من حرف نمی زد عوضش با مادرش حذف میزد بد می دونست جلو مادرش با من حرف بزنه .

اصلا رابطه رو وقتی مامانش خونه امون بود بد میدونست.

درو همش باز میژاشت شبا . از مامانش حساب میبرد .

ی شب که ی اتفاقی بینمون افتاد صبح مامانش گفت چرا حموم نرفتی باید حموم بری . من در حالیکه دهنم باز مونده بود میخواستم بگم همه اینها رو خودم بلدم . اما نمی تونستم به ترکی جوابشو بدم اینقدر فضول بود که فهمید ه بود و نمی کرد به روی خودش نیاره

ملی و زندگی ...

ما را در سایت ملی و زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: چهارشنبه 4 مرداد 1402 ساعت: 12:43

صفحه بندی